تبليغاتX
طرف ما ( شعر از من و طرح از تو )

طرف ما ( شعر از من و طرح از تو )

گُل وقتي گُل است كه پژمرده شود

حداقل در يك مورد شبيه شخصيت ژان رنو در فيلم «لئون» هستم. من هم مثل ژان رنو هرجا كه مي‌روم يعني نقل‌مكان مي‌كنم گلدان‌هاي شمعداني‌ام زير بغلم هستند و اگر يك روز به آنها سرك نكشم، مريض مي‌شوم. وقتي برگي از آنها پژمرده مي‌شود در خودم فرو مي‌روم و وقتي گل مي‌دهند و صورتي‌ها، سفيدها و قرمزها كنار هم مي‌نشينند ضرب مي‌گيرم و در سرم هياهوي شادي چرخ مي‌زند.

نمي‌توانم و نمي‌خواهم بيشتر از اين گل‌هايم را كه هركدام اسمي دارند و شخصيتي، وارد اين سطور كنم اما مي‌توانم اذعان كنم كه آنها هم زنده‌اند و نفس كشيدن‌شان يكي از دلايلي است كه با خود مدام مي‌گويم «فردا روز ديگري است». 
نمي‌دانم شما وقتي مي‌خواهيد به ديدن كسي برويد يا براي كسي هديه‌اي ببريد چه مي‌كنيد، اما من در كنار كتاب كه هديه هميشگي‌ام هست، ترجيح مي‌دهم براي دوستان و عزيزانم گل هديه ببرم و اصرار دارم كه اين گل طبيعي باشد و باز هم ترجيح مي‌دهم كه حتما ريشه داشته باشد. و اگر روزي عزيزي برايم گل هديه بياورد اما مصنوعي! سخت دلم مي‌گيرد چرا كه گل مصنوعي تقلبي است نسبت به احساسات و هر آنچه دوست‌داشتني است و نفس مي‌كشد.

چين‌وچروك گل‌هاي چيني
اگر كمي از احساسات انساني و تفكرات شخصي فاصله بگيريم و بخواهيم به واقعيات جامعه‌مان نگاهي بيندازيم مي‌بينيم كه در خانه‌هاي هركدام از ما گلدان‌ها و گل‌هاي مصنوعي مثل قارچ سبز شده‌اند و بدون اينكه رشد و نموي كنند، هر روز هم بيشتر مي‌شوند. هر روز ميهماني هست كه همراه خود گل مصنوعي به سوغات بياورد و هر روز فروشگاه‌هاي بيشتري باز مي‌شوند كه واردات كشورمان از چين را با گل‌هاي چيني رونق مي‌بخشند.
و در اين ميان دريغ و درد از سرنوشت گل‌هاي طبيعي وطني؛ گل‌هايي كه بايد در پستوي گلخانه‌هاي فراموش شده پژمرده شوند و آن وقت گل‌هاي مصنوعي با آن نماي مصنوعي و با رنگ مصنوعي و با عطري كه ندارند، در خانه‌هاي ما و گلدان‌هايمان خودنمايي كنند.
«با واردات گل‌هاي مصنوعي چيني‌فروش گل‌هاي طبيعي 50 درصد كاهش يافته است.» اين سخن من نيست بلكه سخن نايب‌رئيس اتحاديه گل و گياه كشور است كه گفته است به دليل اينكه اين گل‌هاي مصنوعي وارداتي با قيمت مناسب‌تري نسبت به گل‌هاي طبيعي توليد داخل فروخته مي‌شوند، بازار گل و گياه طبيعي كشور تحت‌تاثير فروش اين گل‌ها قرار گرفته و توليدكنندگان داخلي از اين جهت آسيب بسياري ديده‌اند. سيدفخرالدين وحيدي عضو هيات‌مديره تعاوني توليدكنندگان گل و گياه هم درخصوص تاثيرات گل‌هاي مصنوعي بر صنعت گل كشور مي‌گويد: واردات گل مصنوعي تاثير فراواني در كاهش توليد و فروش گل طبيعي در ايران داشته است. 
اين آمار در شرايطي است كه متاسفانه واردات و عرضه گل‌هاي مصنوعي چيني موجب كاهش 50 درصدي فروش گل‌هاي طبيعي توليد داخل شده است و حتي وزارتخانه‌ها و ارگان‌هاي دولتي نيز براي زيبا كردن محيط كارشان به جاي استفاده از گل‌هاي طبيعي از گل‌هاي مصنوعي چيني استفاده مي‌كنند.
 
 گل‌هاي طبيعي شادي‌آورند
اينكه واقعا چرا چنين اتفاقي افتاده است جاي بحث فراواني دارد اما اگر بخواهيم به موضوع اصلي باز گرديم و اهميت حضور گل‌هاي طبيعي را در زندگي روزمره‌مان بررسي كنيم به مسائلي بر مي‌خوريم كه شايد تكرار همين اصول ساده بتواند گل‌هاي طبيعي را مجددا به منزل‌ ما بياورد.
دانشمندان معتقدند عطر، طراوت و رنگ زيباي گل‌هاي طبيعي عاملي در تعديل رفتار است زيرا هر بار نگاه كردن به گل باعث ايجاد يك اتصال عصبي مثبت در مغز مي‌شود. پژوهش‌ها هم نشان داده خريد، كاشت و نگاه كردن به گل موجب برانگيختگي احساس شادي، آرامش، طراوت، مثبت‌انديشي و دوري از غم و اندوه مي‌شود؛ لذا گل به‌عنوان نمادي از زيبايي، آرامش، عشق، دوستي و محبت در دنياي ماشيني امروزي، جذابيت زيادي براي مردم دارد. شايد به همين خاطر است كه هزاران نفر در سال از نمايشگاه‌هاي گل در كشور هلند كه جايگاه نخست جهاني پرورش اين محصول را داراست، ديدن مي‌كنند. هلند كشوري با 400 سال سابقه پرورش گل سالانه 9 ميليارد شاخه گل توليد مي‌كند كه 80 درصد آن به 100 كشور جهان صادر مي‌شود. كشورهايي چون هلند، آمريكا، ايتاليا ازجمله صادركننده‌هاي عمده گياهان زينتي هستند.  بهتر است بدانيد خاك حاصلخيز ايران هم مامن مناسبي براي رشد و نمو گل‌ها و گياهاني است كه ساير كشورها آرزوي ديدن عكسي از آنها را دارند. ايران هم با دارا بودن باغ‌هاي زيبا، دشت‌هايي از گل‌هاي وحشي و طبيعتي بكر با چهار فصل متفاوت از استعداد خوبي براي پرورش گل برخوردار است.


هفدهمين توليد‌كننده گل
صد و هفتمين صادركننده
اما بد نيست مقداري هم به چالش‌هاي كشورمان درخصوص توليد و عرضه گل‌هاي طبيعي بپردازيم! ايران به لحاظ توليد گل در جايگاه هفدهم جهان قرار دارد، اما در عرصه صادرات رتبه 107 دنيا را به خود اختصاص داده است! با اينكه استفاده از گل و گياه در طراحي فضاي سبز ايران قدمتي سه هزار ساله دارد، ترويج آن را به‌صورت يك حرفه و صنعت مربوط به 85 سال قبل مي‌دانند كه يك هلندي در تهران اقدام به كاشت و پرورش گل كرد.
امروز بعد از حدود يك قرن، حجم توليد گل در كشور ما سالانه يك ميليارد و 200 ميليون شاخه برآورد مي‌شود اما از اين توليد كه جايگاه ايران را در ميان كشورهاي توليدكننده به رتبه هفدهم رسانده، نتوانسته‌ايم چندان استفاده كنيم. در ايران از هر مترمربع سطح زير كشت 80 شاخه و در هلند 250 شاخه گل برداشت مي‌شود لذا بطور طبيعي هزينه تمام‌شده توليد گل براي آنان كاهش مي‌يابد. قيمت گل هنگام عرضه در خرده‌فروشي‌ها به پنج تا شش برابر افزايش مي‌يابد. در همين حال مصرف سرانه گل در كشورهاي اروپايي 150 شاخه و در كشور ما كمتر از 15 شاخه است.  از اين اعداد و ارقام مي‌توان نتيجه گرفت كه هنوز ارزش واقعي گل و گياه در كشوري مانند ايران كه تنوع آب و هوايي منحصربه‌فرد آن زبانزد خاص و عام بوده به درستي شناخته نشده است.

اكسيژن‌سازي گياه
به مثبت‌انديشي كمك مي‌كند
در كشور ما هر سال روزي به‌عنوان روز ملي گل و گياه است، 25 خردادماه هر سال مي‌آيد و مي‌رود و توجه ما هر سال به گل‌هاي طبيعي كم و كمتر مي‌شود. دكتر حامد محمدي كنگراني روانپزشك درخصوص تاثيرات كشت و خريد گل و گياه بر روحيه آدم‌ها مي‌گويد: اينكه شما گل بكاريد يا بخريد و در خانه‌تان يا محل كارتان نگهداري كنيد دقيقا با روحيه شما رابطه مستقيم دارد. تحقيقات كيفي و مقايسه‌اي روانشناسان نشان داده است كساني كه در اطراف‌شان گل‌هاي طبيعي بيشتر است كمتر افسرده مي‌شوند.  دكتر محمدي‌كنگراني اضافه مي‌كند: چون گياهان عمل فتوسنتز انجام مي‌دهند و اكسيژن مي‌سازند، به‌صورت خودكار سبب برانگيخته شدن احساس شادي، آرامش و مثبت‌انديشي مي‌شوند. همچنين يافته‌ها نشان مي‌دهد كه فضاسازي منزل يا محل كار بايد به‌گونه‌اي باشد كه گل و گياه به خوبي در معرض ديد افراد قرار گرفته و بخشي از فضاي منزل به اين مساله اختصاص پيدا كند.
مردم كشورمان از ديرباز علاقه خاصي به زيبايي‌هاي طبيعي داشته و اين نعمات خداوندي را در مناسبت‌هاي مختلفي همچون روز مادر، اعياد و جشن‌هاي مختلف، عيادت از بيماران و... اهدا مي‌كنند و فكر مي‌كنم اگر اين رفتارهاي زيبا به‌عنوان يك فرهنگ نهادينه شود، مردم هم به جاي اينكه گل‌هاي مصنوعي را با هزينه‌هاي بالا تهيه كنند پول خود را صرف خريد گلي طبيعي مي‌كنند كه هم زيبايي‌اش دروغين نيست و هم اثرات روحي و رواني مثبتي در پي دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

گفت و گو با دریا دادور : تا بحال به دوازده زبان آواز خوانده ام

دریا دادور متولد شهر مشهد و بزرگ شدۀ تهران است. او در یک محیط فرهنگی هنری رشد کرده و از کودکی به خواندن علاقه داشته و می خوانده است. دریا درسال 1991 به فرانسه رفت و تحصیلاتش را در زمینه موسیقی در سال 2000 در مدرسه موسیقی تولوز فرانسه به پایان رساند. ترانه ها و سبک های ایرانی را با اپرا و شیوه های غربی تلفیق کرده و سبک مخصوص خودش را بوجود آورده است.

صدای دادور در سبک اپرا در سولو سوپرانو دسته بندی می شود. این هنرمند صاحب سبک، به زبان های فارسی، فرانسوی و انگلیسی مسلط است و آهنگ های محلی را به خیلی از زبان ها و لهجه های مرسوم در ایران می خواند.

در سال 2003 دریا دادور در اپرای رستم و سهراب که به رهبری لوریس چکنواریان برگزار شد همکاری داشت و نقش تهمینه را اجرا کرد.او بعدها در زمینه موسیقی باروک و موسیقی قرون وسطی هم تحصیل کرد و آواز ایرانی راهم به علاقه و پشتکار خودش یاد گرفت. دریا دادور در پاریس زندگی می کند.

در مورد دوران کودکی خودتون و دلایل علاقه تان به موسیقی و آواز توضیح دهید؟

این سوال در طی‌ این سالها چند صد باری از من پرسیده شده، پس بگذارید جواب آنرا با چند کلمهٔ کوتاه بدهم:

سادگی‌، مادر بزرگ، باغچه، لاک پشت، برگ گل، حوز ماهی‌، دوری، تنهایی‌، مادر، صحنه، عروسک، انقلاب، انتظار ، سکوت، موسیقی‌، آواز، رهایی...

و نیز اضافه کنم که: من در مشهد به دنیا آمدم و پنج سالگی به تهران رفتم. خانوادهٔ مادری من شمالی‌ هستند و علاقهٔ من به زبان گیلکی به این دلیل است. گو اینکه تمامی گویش‌های فارسی‌, زبان‌ها و لهجه‌های محلی ایران را دوست دارم. بخصوص ترانه‌های محلی.

شما فوق لیسانس هنرهای تجسمی دارید آشنایی با این هنرها چه کمکی به شما در پیشرفت هنری تان کرد؟

هنر به من راه هنرمند بودن را یاد داد. راه بی‌ پایانی که از خود هنر مهم تر بود!

رشته تخصصی شما اپرا و رشته آواز باروک است در مورد این رشته و ویژگی های آن و مدارجی که برای موفقیت امروزتان طی کرده اید صحبت کنید؟

سبک باروک تخصص من نیست. من دیپلم تخصصی باروک رو هم گرفته ام

این دیپلم اسمش دورهٔ تخصصی میباشد. اما من به همان اندازه اپرای کلاسیک خواندم که باروک. این دوره تاثیر زیادی در من گذاشت. دورهٔ ۴ ساله‌ای بود که من به علت اشنایی قبلی‌ با آن, آنرا ۲ ساله گذراندم. یاد گیری این سبک موسیقی‌ تاثیرات بسیاری در من گذاشت، از جمله:

کار گروهی، بازیگری، دیسیپلین، گوش دادن به همهٔ ساز‌ها در یک اثر و اهمیت آنها، خللاقیت بیشتر در هنر اجرائی برای خواننده بخصوص در تحریر به سبک باررک و البته بسیاری چیزهای دیگر که از این بحث خارج میباشد.

درباره حوزه های موسیقی باروک و تاثیرگذاران این موسیقی توضیحی کوتاهی می دهید؟

در این باره مطالب نوشته شده انقدر موجود است که من بهتر است سخن کوتاه کنم و تنها به چند نکته، آنهم برای کسانیکه اشنایی زیادی با این سبک ندارند اشاره کنم:

موسیقی اوازی باروک به پنج زبان نوشته شده: فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، انگلیسی و لاتین و این زبانها هرکدام قوانین خودشان را دارند و این بخصوص در چگونگی تزییینات این موسیقی‌ محسوس میباشد. زیرا همانطور که میدانید یکی‌ از مهمترین ویژگیهای موسیقی باروک تزیینی بودن آن است.

 

سبک باروک بعد از رنسانس و قبل از کلاسیک میباشد.بارک از همان زمان منتوردی (حتا کمی‌ قبل: پری) شروع شده و با باخ به پایان میرسد. اهانگسازان بسیاری در طول این دو قرن یعنی‌ از اواسط قرن شانزده تا اواسط هجده وجود دارند، از جمله: ویوالدی، هندل، لولی که هر کدام در نوبه خود تاثیر گذار بوده و آثار بی‌ نظیری بر جای گذاشتند.

ناگفته نماند که بسیاری از کلماتی که ما امروز در موسیقی‌ بکار میبریم در همین دوران بنیانگزاری شد. همچون: سمفونی، سونات، اپرا،...

شما موسیقی باروک را با موسیقی سنتی و محلی ایران تلفیق نموده اید می خواهم بدانم کدام ویژگی های این دو موسیقی آنها را تا آن حد به هم نزدیک کرد که شما تشخیص تلفیق موفق این دو را دادید؟

به نظر من تمام سبک‌های موسیقی‌ به هم مرطبتند. من تنها سبک باروک ار در تنظیماتم استفاده نمیکنم. اما اینکه چرا موسیقی باروک در سبک کاری من وجود دارد دلایل زیادی دارد: اینکه باروک موسیقی تزیینی ست و تحریر در ان نقش بزرگی‌ دارد و موسیقی ما نیز همینطو, گروهی بودن این سبک, و همچنین نگارش افقی این موسیقی‌ (یعنی‌ اهمیت ملودیک آن). یک دلیل خیلی‌ مهم دیگر اینکه در سبک اوازی باروک اهمیت زیادی به شعر و معنائ آن داده شده و این نیز باز دلیلی ست بر نزدیکی ا ش به موسیقی ایرانی.

اصولا ایرانیزه کردن موسیقی غربی را صحیح می دانید و اگر جواب مثبت است توجه به چه ویژگی هایی را برای ایرانیزه کردن توصیه می کنید؟

من هیچ مرزی برای یک خللاقیت هنری قائل نیستم. اگر چیزی که میشنویم تاثیر گذار باشد، از نظر من درست است. حال می‌خواهد ایرانیزه باشد، عربیزه، اروپاییزه یا اروزمستونیزه!!! معنای شعر برای من خیلی‌ مهم است اما همینقدربگویم که اگر هدف را برساند و بخصوص حسی جالب، تازه و متفاوت در آدمی‌ بر بیانگیزد، میتواند تمام قوانین موسیقی‌ را زیر پای گذاشته و فلک را سقف بشکافد!

در سال گذشته در ایران محسن نامجو دست به تلفیق موسیقی های غربی جاز و بلوز با موسیقی سنتی ایرانی زد سطح توانایی و موفقیت نامجو را چگونه ارزیابی می کنید؟

من کار اورا دوست دارم و بخصوص توانایی او در بازی با شعر و کلمات را تحسین مینمایم  خیلی‌ خوب!   

اصولا اینگونه تجربه ها را سبک می دانید ؟ و اگر نه چه مراحلی را باید طی کند تا به بلوغ برسد و بتواند به عنوان سبک معرفی شود؟

به نظر من هنرمند سبک را مشخص نمیکند. این وظیفهٔ منتقدین و مورخین است. اگر هنرمندی دقیقا میدانست چه کاری دارد می‌کند و با برنامه ریزی و حساب شده کارش را جلو میبرد، دیگر هنرمند نبود، بیزنسمن بود! بگذریم از اینکه یک بیزنسمن خوب نیز مثل یک هنرمند هم ریسک می‌کند و هم خلاق است. هنرمند باید کارش را بکند و بیشتر از هرچیز به احساسش نزدیک باشد. مراحلی که یک هنرمند باید طی‌ کند برای هر کس نسبی‌ و متفاوت میباشد. اما هرچه شما بیشتر با خود یکی‌ باشید، حرفی‌ که برای زدن دارید، موثر تر خواهد بود. وخود را بیشتر شناختن نه تنها وظیفه هنرمند است بلکه وظیفهٔ همهٔ انسانهاست.

از تجربه کار با لوریس چکناوریان بگویید و آیا در چند وقت اخیر پیشنهاد اجرای دیگری در ایران را داشته اید؟

لریس چکنواریان مثل تمام هنرمندان بزرگ، روح و روحیه‌ای بزرگ دارد!

تجربه بی‌ نظیری بود. باز فقط با چند کلمه: ارکستر سمفونیک، رهبری بزرگ، شاهنامه، ایران! دیگر چه میخواهم جز وطنم وطنم وطنم...

بله، پیشنهادات زیادی به من میشود. از جمله کنسرت برای بانوان، در سفارت خواندن، ویا حتا کنسرت خصوصی‌ گذاشتن. اما من دوست دارم برای همه بخوانم.صدای من متعلق به همست: زن، مرد، کودک، آب، خاک، درخت،...صدا جزیی از طبیعت است.

 با کدام موزیسین های ایرانی اجرای مشترک داشته اید و در مورد تجربه  های این اجراها صحبت کنید

من بیشتر با موزیسین‌های غیر ایرانی همکاری داشتم. اعضای گروه من نیز همه غیر ایرانی هستند. مانند استیو شهان، جیسی دزمند، سوزان مک کارتی، ...بجز چند بار که پیانیست‌های ایرانی من راهمراهی کردند از جمله نیما سرکشیک و تارا کمانگر. پیشنهادات زیادی هم از طرف اهنگسازن بزرگ ایرانی به من شده که امیدوارم هرچه زودتر بتوانم با انها همکاری کنم.

شما فعالیتهای انسان دوستانه ای را هم دارید مثل کنسرت بم و... برای یک هنرمند توجه به ارزشهای انسانی را چطور تعریف می کنید و چه رسالتی برای خودتان متصورید؟

توجه به ارزشهای انسانی‌ وظیفهٔ همهٔ ماست. برای من با اینکه علاقهٔ بسیاری به خانواده‌ام و دوستانم دارم  ارزشهای انسانی‌ در درجهٔ اول قرار میگیرند. اگر بخواهم درجه بندی کنم به راحتی‌ می‌توانم بگویم : ۱-انسانیت، ۲-خانواده و دوستانم و در درجهٔ ۳-کار هنریم. گرچه همهٔ اینها به هم مرطبتند. البته این دلیل بر این نیست که من فقط فعالیتهای رایگان داشته باشم. خوانندگی بجز اینکه راهیست که من به هر قیمتی که باشد انتخاب کرده ا م شغل من نیز هست.

شما به زبان های مختلف و به لهجه های گوناگونی به اجرای آواز می پردازید اولا چگونه فواصل حسی بین این زبان ها و لهجه ها را در صدای خود بازآفرینی می کنید و ثانیا تکینیک های هر نوع آوازی را چگونه از هم تمییز می دهید و  این چندزبانی  چه بازخوردی را در میان مخاطبان ملل گوناگون حاضر در اجرا یا شنونده اجرای شما داشته و دارد؟

من تا بحال به دوازده زبان آواز خواندم. مهمترین چیز این است که به هز زبانی‌ که میخوانیم، نه تنها معنی آنرا کلمه به کلمه بدانیم بلکه انقدر آنرا از آن خود کنیم که همچون زبان مادری جلوه نماید. با اینکه هیچوقت زبان مادری نخواهد شد. اما یک کار برای من زمانی موفق است که وقتی‌ به مثل آذری میخوانم، آذری‌ها این سوال را از من میکنند: خانم دریا شما آذری هم هستین؟ یا وقتی‌ به اسپانیایی میخوانم، روزنامه نگار مینویسد: فکر می‌کنم دورگه ایرانی‌-اسپانیش بود!

من در تنظیماتم نه تنها تکنیک‌های آوازی را از هم تمیز نمیدهم بلکه کاری می‌کنم که تا جایی‌ که میشود همهٔ انها در هم ادغام شده  و در خدمت حسی که میخواهم برسانم قرار بگیرد. مخاطبین غیر ایرانی من وقتی‌ کارهای تلفیقی ام را گوش میدهند, خیلی‌ بیشتر به فرهنگ و زبان ما احساس نزدیکی‌ می‌کنند. و بسیارمتعجب  از اینکه چقدر زبان فارسی‌ شیرین و زیباست و متاسف از اینکه تا به حال آنرا نمیشناختند.

مخاطبین ایرانی من هم که با ایمیلها و تشویق بی‌ اندازه و استقبال از کارم من را همیشه شرمنده میکنند.

شعور شعری یک خواننده در انتخاب و شناسایی شعر برای اجرا را در موفقیت یک آوازه خوان  و موزیسین تا چه حد موثر می دانید؟

از نظر من ۱۵۰% موثر است! یک اوازه خوان درست با شناسایی درست از معنائ شعر میتواند نه تنها در نحوهٔ اجرای کار جلو رود بلکه حتا باعث شود که آهنگ ساز تغییراتی نیز در اهنگش ایجاد کند و یا حتا در ساختن ان اهنگ تداخل داشته باشد. بسیار واضح است که خوانندگانی چون شهرام ناظری، شجریان، دلکش، هایده و بسیاری دیگر فقط همان چیزی را اجرا نکرده اند که اهنگساز به انها داده و یا از آنها خواسته است. این فرق یک خوانندهٔ خوب با یک خوانده معمولیست. یک خوانندهٔ خوب میتواند بعضی‌ وقت‌هاحتا از یک آهنگ معمولی‌ یک اثر ماندگار بسازد! هرچه دانش و تجربه و عشق و علاقهٔ شما به کاری که می‌کنید بیشتر باشد، آن کار مسلما بهتر خواهد شد.


*مهسا امر آبادی هم در این گفت و گو شرکت داشت و به قولی این گفت و گو کار مشترک من و مهسا است.


منبع: سایت هفته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

حرف هفت تير پرو باور کن

آقايان شعرا اصولاً جماعت ساده يي هستند، البته خانم هاي شاعر جاي خود را دارند و بنده هم قصد ندارم دعوا راه بيندازم که چه کسي ساده تر است و دغدغه جنسيتي هم ندارم. به همين جهت شما را دعوت مي کنم به خواندن ادامه جمله ام که... شعرا اصولاً جماعت ساده يي هستند و به واسطه همين ساده بودن، راحت مورد خيانت قرار مي گيرند و از همين رو خيانت در فرهنگ واژگاني شاعر جماعت، کلمه يي است پرکاربرد، شريف و محترم.

چه آنکه شاعران بسياري هستند که اگر شعرشان را از خيانت و خيانت را از شعرشان بگيريد ديگر حرفي براي گفتن ندارند و بايد کرکره دکان شاعري شان را براي هميشه پايين بکشند.

اين نوشته مي خواهد چگونگي زيستن شعر و شاعر با خيانت را برايتان شرح دهد و شما مي توانيد آن را در حد اعترافاتي بدانيد که بي هيچ اهرم فشاري بيان مي شود.

از آنجايي که شعر و شاعري طرف حسابش احساس است و هميشه شاعر را با گل و بلبل و پروانه و از اين دست نباتات و حيوانات و حشرات پخمه همنشين کرده اند، بنا به اصل ديالکتيک تاريخي و تاثير روبنا و زيربنا بر هم، مقدار معتنابهي از صفات اين گروه نبات و حيوان و حشره، به شاعر آدمي زاده اوليه که همه صفات برجسته انسان امروزي را در خود داشته است رسوخ کرده و کم کم اين موجود امروزي را که پروانه ها دور سرش مي گردند و بلبلان بر شانه اش مي نشينند و با گل رابطه تنگاتنگي دارد پديد آورده است؛ يعني همين آدمي را که شما شاعرش مي خوانيد،

پيرو همين حال و احوال است که شاعرک پا در گل ما، با هر نسيمي دلش مي لرزد و از آنجايي که اصولاً «خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان» و «زن شاعر نشو شاعر فقيره» و با عنايت به همين اصل اساسي که ثروت خيلي بهتر از هر چيز ديگري است و هر چيز ديگري بهتر از شعر و شاعري است، مدام مورد بي توجهي و بي مهري قرار مي گيرد و شکست پشت شکست بالا مي آورد و قوز بالاي قوز،

و پس از پشت سر گذاشتن همه اين شکست ها و تحمل مرارت هاي جانفرساي عشقي، وقتي که بخت يارش مي شود و يار به کامش، عاشق چشم بسته فراموش مي کند که پايان هر سخاوتي خيانت است و اين گونه است که چند صباحي سر نشده فرياد برمي آورد؛ هاي... هاي... هاي... کبوتر احساسم را سر بريدند وزان يار دلنوازم شکريست با شکايت (يکي نيست بگويد کجايش جاي شکر دارد،).

و اينچنين بوده و هست که در طول تاريخ هنر اين مرز و بوم از هنرمندان مرحوم تمدن هاي بين النهرين گرفته تا همين امروز و برادران ترانه سراي دوست خوش صدايمان آقا محسن خان چاووشي، جماعت شاعر يک لاقبا نماد و پرچمدار ضرب ديدگي عشقي و کشته به خنجر خيانت شده و به هر طريق ممکن مورد تجاوز حسي قرار گرفته اند و در نهايت هم درک نکرده اند هنگامي که شاعر شيرين سخن مي گويد؛ «وقتي آغوش رفاقت يه تله س / حرف هفت تير پïرو باور کن» يعني چه!


منبع: روزنامه مرحوم اعتماد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

کبابِ یوز، بر آتش روزنامه و سایت*

نوشته زیر یک تک نگاری است از سفری که همراه دوستان خبرنگار برای بازدید از پروژه یوز آسیایی داشتم، سفری که برای من سراسر اتفاقی خوب بود، اتفاقی که شاید با خواندن صدها صفحه گزارش و مقاله هم نتوان تجربه ای همسنگ آن بدست آورد. با احترام به تمام دوستان فعال درعرصه محیط زیست این نوشته را که برداشتی است در نزدیک ترین زمان به روایت سفرمان، به «کوشکی» تقدیم کرده و یادآوری می کنم؛ من عکس هایی که در کنار فنس از او گرفته شد را بیشتر از همه دوست دارم، چرا که بازنمایی واقعیتِ حقیقتی بود به نام یوزپلنگِ در اسارت، یا همانکه شما کوشکی اش می خوانید!

پرده اول
«سلام ، من پوریا سوری هستم و عمده تجربه روزنامه نگاری ام در حوزه فرهنگ بوده است، دست بر قضا و از روی کنجکاوی دو ماهی است که به حوزه محیط زیست آمده ام و فعلا هم قصد دارم در این حوزه بمانم!
من فکر می کنم که محیط زیست و ادبیات که هر دو نشات گرفته از اخلاقیات و روح انسانی است می تواند در کنار هم به هم کمک کنند، برای مثال معتقدم که در ادبیات ما نمونه های بسیاری از احترام گذاشتن به محیط زیست و بازتعریف آن برای ترویج فرهنگ حفاظت از آن وجود دارد که ما روزنامه نگاران با تمسک به آن می توانیم بسیاری از نوشته هایمان را جلایی دوباره ببخشیم و بار حسی آن را برای بسط مفاهیم زیبای زیست محیطی صد چندان کنیم، ضمن آنکه مرور قصه ها و افسانه های کهن کشورمان و باورهای عامیانه مردم هم می تواند یکی از دستاویزهای ما باشد برای نوشته ای که به قصد تاثیرگذاری تولید می شود.
مثلا هوشنگ ابتهاج که عمرش دراز باد قطعه شعری دارد که هنوز هم پس از سال ها که آن را می خوانم مرا دگرگون می کند: در کنج قفس پشت خمی دارد شیر/ گردن به کمند ستمی دارد شیر/ در چشم تَرَش سایه ای از جنگل دور.../ ای وای خدایا چه غمی دارد شیر.»
آنچه خواندید آئین معارفه من بود، دیگران هم که صبح سه شنبه در میدان توحید همراه من سوار اتوبوس پیرمرد سفید موی کراواتی شده اند - مثل من - می آیند و خود را معرفی می کنند و از دغدغه های زیست محیطی شان می گویند، حتی دکتر مرادی - مدیر روابط عمومی سازمان حفاظت محیط زیست -  که به گفته خودش چند ماهی بیشتر نیست که به سازمان آمده و از رادیو و تلویزیون دل کنده است هم می آید و حرف می زند و من می فهمم که باید مثل جواد حیدریان ادبیاتچی باشد و از این رو باقی این مسیر 12 ساعته را می توان با ادبیات گذراند و می گذرانیم.
... دیگر باید نزدیک زیستگاه یوز شده باشیم، علیرضا جورابچیان پیرمرد عاشقی که عمرش را برای احیای نسل یوز آسیایی سپری کرده است می خواهد چند کلامی حرف بزند و توصیه هایی برای خبرنگارانی که قرار است تا دقایقی دیگر به دیدن «کوشکی» تنها یوز در اسارت ایران بروند داشته باشد. مژگان جمشیدی توصیه نامه ای را بین خبرنگارانی که تمامی از فعالان با سابقه حفاظت از محیط زیست در عرصه مطبوعات هستند پخش می کند و پس از آن صحبت های جورابچیان مدیر پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی شروع می شود: برای احترام به اصحاب رسانه اجازه می دهیم شما به داخل فنس یوز بروید، ولی خواهش دارم که متمرکز در کنار هم بمانید! کسی به سمت یوز ندود! وقتی به هیجان می آیید با صدای بلند فریاد نکشید! آنها که می ترسند داخل فنس نشوند،هرچند که یوز به کسی حمله نمی کند! عکاسان و فیلمبرداران محترم اجازه دهند که یوز به حضورشان عادت کند و وقتی از کنار فنس جدا شد از او تصویر بگیرید! و توجه داشته باشید همه این توصیه ها برای این است که کوچکترین استرسی که به یوز وارد شود زندگی اش را تحت مخاطره قرار می دهد و می تواند ماه های زیادی را از عمر او کم کند!
...جایی میان کویر میاندشت پس از طی 2 ساعت راه از جاجرم، به محل نگهداری یوز می رسیم و همراه محیط بانانی که عشق شان به کوشکی از چشم هایشان هویداست به سمت حصار یوز می رویم، در باز می شود!

پرده دوم
از گوشه فنس ها رد می شوی و زل می زنی به چشم های ما که حریص نگاهت می کنیم. ما شکارچیانی هستیم در پی شکار و تو یک یوزپلنگ در اسارت بیش نیستی! ما سیمرغ را هم اگر در قله قاف حامل خبری باشد شکار می کنیم چه رسد به تو که یک یوزپلنگ در اسارت بیش نیستی!
عکاس ها با سلاح های گرمشان جلودار هستند و ما از عقب آنها را پوشش می دهیم! خودت را به فنس نکوبان که نه تو اهل پاره کردن زنجیری و نه ما از شکار دل می کنیم. می خواهیم کباب یوز داشته باشیم بر آتش روزنامه وسایت! قبول کن که حقمان است و اینهمه راه را تنها پی حشمت و جاه آمده ایم!
باور کن درماندگی ات را که می بینم یاد شخصیت «شنیر» در عقاید یک دلقک می افتم که مدام با خودش کلنجار می رود، غافل از اینکه به اسارت خو کرده است و آنهمه واگویه و به خود پیچیدن هم دوای دردش نمی شود. بی خود به خودت نپیچ که ما رهایت نمی کنیم و این داستان را تا آخر با توهستیم.
پیش قراولان ما دوره ات کرده اند و در سه کنج حصار محبوس شده ای. با زبان بی زبانی جیغ می کشی و راه فرار  می جویی، عجب صحنه فوق العاده ایست ترس و خشم تو با دهان نیم باز مانده ات! حتما دبیر گروه برایمان کف خواهد زد که خبرنگار! فوق العاده ای، نان ات حلال باد!
نور فلاش ها بر تنت می نشیند، نومیدانه صدا می کنی و رو می گردانی سمت علیرضا جورابچیان و کمک می خواهی! کاری از دستش بر نمی آید، نگاهش می کنم؛ کارد میزنی خونش در نمی آید و گوشه ای، اشک در چشم به آسمان می نگرد!
سر می گردانی به سمت علیپور- محیط بان مقیم ات - هم او که هر روز با غذا به سمتت می آمد و تو بی هراس کنارش می آمدی و قوتت را می ستاندی- و پشت تپه ای که حالا ما آنجا دوره ات کردیم می نشستی و می خوردی! - او هم در حیرتت است از این ایل اضداد که حمله کرده اند تا شکارت کنند، شکاری که خبری در خور است برای خبرگزاری و روزنامه های اصیل و شبکه های جهانی!
با خودم زمزمه می کنم: بنويــسيد که او قدرت فرياد نداشــت/ می کشید آه ولی، جربزه داد نداشـت / بنويسيد که آن دربه در بی تيشه/ غيرت عشق جـسورانه فرهاد نداشـت/ در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد / گله از محبس و از کينه صياد نداشت / هيچ کس در دو جهان در غم او گريه نکرد/ مهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت/  خاک مرده ز سراپای نگاهش می ريخت / در هزار آينه يک چهره همزاد نداشت / او خودش کرد و خودش خواست که اينسان باشد /بنويسيد که او قدرت فرياد نداشت... و تو قدرت فریاد نداری که به حصار خو کرده ای و قفس همزاد نفس ات است.
راهی پیدا می کنی و اینبار بی هراس از زخمی شدن، خودت را به حصار می کشی و به سرعت از مهلکه می گریزی، شکارچیان ناکام توانسته اند تنها چند عکس در کنار فنس ها از تو بگیرند! شکار موفق نبوده و گویا اینبار تو پیروز شده ای، اما هٌش دار! که نبردی دیگر در راه است.

پرده پایانی
سرم را بر شیشه اتوبوس تکیه داده ام و دارم به صدای استاد شجریان و ترانه «ای شادی آزادی» گوش می دهم، با خودم مدام زمزمه می کنم «ای آزادی! آیا با زنجیر می آیی؟» و یاد ساعتی قبل می افتم که در بیابان های میاندشت از توابع شهرستان جاجرم خراسان شمالی به دیدار «کوشکی» رفتیم.
کوشکی نام تنها یوزپلنگ در اسارت ایران است که در منطقه حفاظت شده میاندشت در حصاری به وسعت 12 هکتار نگهداری می شود. اینکه چرا و چگونه گذار این یوزپلنگ به اینجا افتاده هم بسیار غم انگیز است و هم شنیدنی! که سعی می کنم تا حدودی برایتان تعریفش کنم و ربطش را با زمزمه زیر لبم بگویم.
کوشکی را محیط بانان استان سمنان حدود 2 سال و نیم پیش از یکی از شکارچیان غیرمجاز گرفتند و او را که توله ای چند ماهه بود به پارک پردیسان تهران منتقل کردند و این آغازی بود بر زندگی در اسارت او!
شاید بپرسید چرا در طبیعت رهایش نکردند؟ که باید در جوابتان بگویم آن زمان چون توله بود در صورت رها سازی حتما از بین می رفت، و شاید بپرسید حالا که بزرگ شده و تقریبا 3 سال دارد چرا رهایش نمی کنند؟ که باز هم باید بگویم امروز هم که یوز بالغی شده است اگر در طبیعت رها شود می میرد، چرا که زندگی در اسارت او را تا حدودی اهلی کرده است و اگر رها شود یا توسط دیگر حیوانات وحشی کشته خواهد شد و یا از بی غذایی تلف می شود چون کوشکی یاد نگرفته است که در طبیعت شکار کند!
جنسیت کوشکی نر است و تا روزی که دست طبیعت یوز ماده ای را به سرنوشت او گرفتار نکند، عزب اوغلی باقی خواهد ماند و دور از ذهن نیست که شاید بی آنکه فرصت تولید مثل پیدا کند بمیرد!
مسلما باز می پرسید چرا ماده یوزی از طبیعت برای هم حصاری با او تهیه نمی شود؟ جوابتان این است که اگر ماده یوزی که در طبیعت وحشی زندگی می کند به حصار کوشکی اضافه شود تنها اتفاق این است که یک یوز و یا چند یوز دیگر با احتساب توله های احتمالی این جفت به یوزهای در اسارت اضافه می شود که نمی توانند در طبیعت حیاتشان را ادامه دهند. از سوی دیگر فرصت های زیادی به واسطه کم شدن یک ماده یوز برای تکثیر نژادی یوز آسیایی که در حال حاضر تنها 70 قلاده از آن، آنهم با زحمت فراوان حفظ شده است از دست می رود، و چنین ریسکی به امتحانش نمی ارزد.
اما حدیث آزادی و زمزمه زیر لب من آن است که داشتم فکر می کردم که کوشکی از دست شکارچی غیر مجاز جان سالم به در برد و از اسارت آزاد شد، اما تلاش علاقه مندان به او و حیات ویژه اش تنها برای او زنجیری به همراه آورد به وسعت 12 هکتار!
تلاش برای رسیدن به آزادی هزینه های زیادی در بر خواهد داشت، مثل 350 میلیون تومانی که تاکنون برای در اسارت نگه داشتن و یا زنده نگه داشتن کوشکی صرف شده است. و چه غم انگیز است راه بازگشت به تهران و فکر کردن به زندگی کوشکی، با نوای محزون محمد رضا شجریان که تلخ می خواند «از ره ِ خون می آیی اما/ می آیی و من در دل می لرزم/ این چیست که در دست ِ تو پنهان است؟/ این چیست که در پای تو پیچیده ست؟/ ای آزادی! آیا با زنجیرمی آیی؟»

----------------------------------
*عنوان نوشته، برگرفته از « کباب قناری بر آتش سوسن و یاس» اثر احمد شاملو است.

** این یادداشت برنده نخستین دوره جایزه کوشکی شده است (جایزه ای از طرف یونسکو و سازمان محیط زیست)


منبع: خبرگزاری سبز پرس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

زندگي بدون پلنگ به چه مي‌ارزد

هميشه آدم‌هايي مثل من در تحريريه روزنامه‌ها هستند كه خبرهاي بدي شبيه كشته شدن هفت پلنگ از ابتداي امسال را بلند بلند بخوانند و هميشه آدم‌هاي حاضرجوابي مثل هيوا يوسفي هم پيدا مي‌شوند كه بگويند: زندگي بدون پلنگ به چه مي‌ارزد و چه و چه!

و هميشه يك نفر پيدا مي‌شود كه رابطه پلنگ و زندگي انسان برايش جذاب مي‌شود و پيشنهاد مي‌دهد كه از زيست مشترك انسان و پلنگ بنويسيم و مثل من هم هميشه هست كه مطلبي را كه مي‌خوانيد بنويسد. شايد خيلي‌ها بگويند زيست مشترك پلنگ و انسان يعني چه؟ بايد اذعان كنم كه من هم تا اين سطر از اين مطلب مفهوم روشني پيش‌رويم نيست كه برايتان ارائه بدهم، پس از شما مي‌خواهم ناخودآگاه جمعي‌تان را به من قرض بدهيد تا با هم به يك مفهوم مشترك شبيه «زندگي بدون پلنگ به چه مي‌ارزد؟» برسيم.


پلنگ ايراني يعني چه!
Persian Leopard يا پلنگ ايراني را با نام Panthera pardus saxicolor در جهان مي‌شناسند كه يكي از مهم‌ترين زيرگونه‌هاي پلنگ در جهان است. آنطور كه ركوردهاى شكارچيان! نشان مى‌دهد پلنگ ايران اگر بزرگ‌ترين زيرگونه نباشد يقينا يكى از بزرگ جثه‌ترين زيرگونه‌هاى پلنگ در دنيا است. اتحاديه جهانى حفاظت از طبيعت و منابع طبيعى (IUCN) گاهى در فهرست سرخ خويش براى بعضى زيرگونه‌ها رتبه‌اى بالاتر از گونه مربوطه در نظر مى‌گيرد، براى مثال گونه پلنگ را آسيب‌پذير  و زيرگونه پلنگ ايرانى را در خطر انقراض endangred
طبقه‌بندى مى‌كند.
طول بدن پلنگ تا 160 سانتي‌متر و گاهي تا 180 سانتي‌متر و طول دم تا 110 سانتي‌متر است و بلندي در ناحيه شانه آن تا 75 سانتي‌متر مي‌رسد. بدن اين گربه‌سان دسته خال‌هاي گل‌مانندي دارد كه در همه‌جاي بدن و دم و دست‌ها و پاهايش پراكنده شده است. پلنگ شمال ايران جزو بزرگ‌ترين پلنگ‌هاي جهان است و وزن آن به 90 كيلو‌گرم مي‌رسد. در مقابل، وزن نمونه‌هاي بزرگ پلنگ‌هاي آفريقا و هندوستان حدود 60 كيلوگرم است.
فصل جفت‌گيري پلنگ، اواسط زمستان و دوران بارداري آن حدود 5/3 ماه است. تعداد توله‌ها نيز دو تا سه قلاده است كه بعد از 10 روز چشم باز مي‌كنند. متوسط طول عمر پلنگ 18 سال است و در سن بلوغ به غير از دوران جفتگيري، به‌طور انفرادي ديده‌مي‌شود. البته عمر طبيعي پلنگ‌هاي نر بيشتر از عمر طبيعي پلنگ‌هاي ماده است.

انسان يعني چه
و انسان: انسان سخني نگفت/ تنها او بود كه جامه به تن داشت/ و آستينش از اشك تر بود.(احمد شاملو)

زيست مشترك پلنگ و انسان
يعني چه
اگر در تاريخ كشورمان غوري كنيم و ردپاي مشترك انسان و حيوان را بررسي كنيم خواهيم فهميد كه پلنگ هميشه نمادي بوده است كه به دليل تمام جذابيت‌ها و آنچه خوبان همه دارند، براي ما ويژه و خواستني بوده و گوشه گوشه تاريخ و افسانه‌ها و ادبيات‌مان پر است از اشاراتي كه پلنگ را در كنار انسان تصوير كرده است!
حتما مي‌دانيد كه پلنگ علاقه بسياري به ماه دارد و هميشه بر بلندترين قله يا شاخه مي‌رود و پنجه به سوي ماه مي‌كشد كه شايد ماه را به‌دست آورد و انسان نيز كه از ديرباز روياي سفر به ماه را داشته است همزادپنداري عجيبي با پلنگ احساس مي‌كرده و همين حس مشترك انسان و پلنگ را به شعر شاعران كشيده است:
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود/ و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود/ پلنگ من، دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد/ كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود (حسين منزوي).
در جهان باستان پلنگ نمادي بسيار قوي و تكراری است. پلنگ‌ها نخست نماد قدرت و خشونت و جرأت، استقلال عمل و راي هستند و افرادي كه اين نماد را براي خود انتخاب مي‌كردند معتقد بودند همانند پلنگ كه در تنهايي زندگي مي‌كند و با اين حال بر اطرافش مسلط است، بدون نياز به ديگران هر كاري را درنهايت قدرت مي‌توانند انجام دهند. در بعد اسطوره‌شناسي نماد پلنگ معنايي ثانوي و پيچيده مي‌يابد. در اساطير پلنگ نماد قدرت زنانه روي زمين است؛ قدرتي كه با تاريكي همراه شده و با مرگ عجين است اما اين مرگ به معناي نيستي نيست بلكه نوع مرموزي از مردن و دوباره در اوج قدرت زنده شدن است. پلنگ همواره مانند تصوير دست‌نيافتني الهه‌ها نشانه قدرتي است كه همانگونه كه از بين مي‌برد مي‌تواند بسازد و همانگونه كه به‌شدت ترسناك است به‌شدت دوست‌داشتني هم هست. اين احساس دوگانه به يك مفهوم واحد در ادبيات كهن ما بسيار ديده مي‌شود مثلا آنجا كه چشم معشوق خون‌‌ريز است يا عتابش جان‌فرساست و در عين حال دوري از او هم امكان ندارد. از شعر اگر بگذريم و دمي در قصه‌هاي روستايياني كه پلنگ هم‌زيستشان است سير كنيم به مواردي مي‌رسيم چون اين داستان كه در يكي از روستاهاي ساغند در استان يزد، درمورد جوانمردي پلنگ گفته مي‌شود. مي‌گويند در زماني نه‌چندان دور، پيرزني كه تنها در خانه خود زندگي مي‌كرد، شب‌هنگام متوجه ضربه‌اي به در خانه خود شد و دست و پاي پلنگي را ديد كه از شكاف زير در به داخل آمده بود و پلنگ به‌خاطر فرورفتن تيغ تشي مي‌ناليد. پيرزن سريع دست به كار شد و تيغ‌ها را درآورد. فرداشب، پيرزن دوباره با صداي ضربه‌اي به در از خواب برخاست. وقتي در را باز كرد، لاشه ميش نيمه‌جاني را ديد كه دست و پاهايي شكسته بود تا پيرزن خود آن را «حلال» كند. پلنگ از پيرزن تشكر كرده بود.

پلنگ به انسان حمله نمي‌كند
 از خود دفاع مي‌كند
مشكلات فرهنگي و ترس عمومي در برخي از جوامع محلي از پلنگ يكي از مهم‌ترين علل آمار بالاي تلفات پلنگ به دست انسان است، در حالي كه تا آنجا كه مطالعات نشان مي‌دهد رفتار پلنگ در مواجهه با انسان بي‌مثال است. در حالي كه تقريبا تمامي جانوران به محض برخورد با انسان، فرار مي‌كنند، پلنگ وقار و آرامش خود را كاملا حفظ مي‌كند. بدون آنكه نشاني از اضطراب در خود نشان دهد، خيلي آرام به سمت نزديك‌ترين پناه كه معمولا خط‌الرأس كوه است مي‌رود. ولي وقتي پشت كوه رسيد و از ديد انسان دور شد، به سرعت فرار مي‌كند. شايد غرور اين جانور پرابهت اجازه نمي‌دهد به انسان پشت كرده و با فرار از خود ضعف نشان دهد. در مورد حمله پلنگ به انسان كه در سال‌هاي اخير رخ داده است، آنقدر مي‌دانيم كه در تمامي مواردي كه پلنگ‌ها به انسان حمله كرده‌اند، تنها جراحت‌ها و خراش‌هايي در دست و پاها رخ داده و تقريبا هيچ‌گاه جانور به گردن و صورت افراد حمله نكرده است، زيرا نمي‌خواسته آنها را بكشد. اكثر مواقع، اين جانور در گوشه‌اي گير افتاده، توله‌هايش مورد تهديد بوده يا سر لاشه شكارش بوده كه در اين حالت‌ها بيش از مواقع عادي عصبي است. به جرأت مي‌توان گفت هيچ‌گاه پلنگ به انسان حمله نمي‌كند، بلكه در مواجهه با انسان و در صورت مورد حمله قرار گرفتن از خود دفاع مي‌كند!
كشتن 7 پلنگ
از ابتداي سال 89
زيست مشترك انسان و پلنگ ايراني در سال 89 يعني كشتن هفت پلنگ آن هم فقط در 59 روزي كه از بهار مي‌گذرد. اين در حالي است كه سال 1389 عنوان سال «پلنگ» را يدك مي‌كشد و تشكل‌هاي مردمي فعال در زمينه حفاظت از حيات وحش تلاش مي‌كنند در اين سال، با فعاليت‌هاي آگاه‌سازي و آموزشي نسبت به كاهش مخاطرات زيستي پلنگ در ايران اقدام كنند. با اين وجود سازمان حفاظت محيط زيست به‌عنوان تنها متولي رسمي حفاظت از حيات وحش در ايران اقدام ويژه و خاصي را در سال پلنگ براي حفاظت از اين گونه با ارزش انجام نداده است و تنها به اظهارنظر دكتر محمد باقر صدوق معاون منابع طبيعي سازمان محيط زيست بسنده كرده است كه جمعيت پلنگ ايران برابر آمار گروه گربه‌سانان «IUCN» نزديك به 900 قلاده است كه اين آمار بسيار خوبي است و به لحاظ كشتار سالانه پلنگ‌ها ما يكي از غني‌ترين كشورها از لحاظ تعداد پلنگ هستيم. دكتر صدوق در پاسخ به اينكه آيا كشتار پلنگ‌ها در كشور از سوي سازمان محيط زيست جدي گرفته مي‌شود، افزوده است: كشتار پلنگ‌ها طبيعي است؛ پلنگ‌ها به راحتي در روز ديده نمي‌شوند و شب‌ها دنبال طعمه هستند كه از اين قرار تعدادي از آنها توسط افراد مسموم مي‌شوند و تعدادي ديگر با خودروها تصادف مي‌كنند و جان مي‌سپارند.البته روايت‌ها در خصوص تعداد پلنگ در ايران متفاوت است. به‌طور مثال مهندس محمدي‌زاده رئيس سازمان محيط زيست در گفت‌وگويي كه پيش از عيد با او داشتم تعداد پلنگ را در ايران 400 تا 500 قلاده دانست و از طرفي ديگر هم IUCN جمعيت پلنگ در ايران را نه آنطور كه دكتر صدوق 900 قلاده خوانده! بلكه با تلورانسي زياد بين 600 تا 900 قلاده دانسته است. با اين اوصاف و هر چند كه جمعيت پلنگ در مقايسه با يوزپلنگ ايراني بسيار بيشتر است اما پلنگ‌ها نسبت به محدوده وسيع و متفاوت زندگي‌شان با تهديدهاي بيشتري روبه‌رو هستند. به‌عنوان مثال در سال گذشته مرگ بيش از 25 قلاده پلنگ به دلايلي چون شكار، تصادف و مسموميت با طعمه آلوده گزارش شده است و بعيد نيست آمار پلنگ‌هايي كه مرگ‌شان گزارش نشده، بسيار بيشتر از اين تعداد باشد.
و اما
زندگي بدون پلنگ به چه مي‌ارزد؟
نمي‌دانم تمام مطالبي كه تا اينجا خوانديد را كه مختصري بود از انسان و پلنگ چگونه تعبير مي‌كنيد. آيا خواهيد خنديد و زيرسبيلي فاجعه‌اي را كه براي پلنگ ايراني در حال رقم‌خوردن است، رد خواهيد كرد؟ آيا تمام وجودتان متاثر مي‌شود و به اين مي‌انديشيد كه فرداروز بايد براي فرزندان‌مان از پلنگ هم مثل شير ايراني و هزاران گونه منقرض‌شده ديگر تنها به داستاني و مدتي بعد افسانه‌اي بسنده كنيم و از آيندگان‌مان بخواهيم براي فهميدن پلنگ، كارتون پلنگ صورتي را ببينند!؟ يا شايد هم با خودتان مي‌گوييد زندگي بدون پلنگ به چه مي‌ارزد؟
من هيچ‌كدام از اينها را نمي‌توانم حدس بزنم چراكه آنچه تا اين سطر نوشته شد از ناخودآگاه جمعي من و شما و تاريخ ادبيات‌مان و نوشته‌هاي حميد ميرزاده و محمد فرهادي‌نيا استخراج شده است و آنچه از اين سطر به بعد نوشته مي‌شود ناخودآگاه فردي من و شما راقمش خواهد بود كه من از آن بي‌خبرم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

غرش ببر در ايران پس از 52 سال

شايد آن شكارچي كه 52 سال پيش با شليك گلوله‌اي آخرين ببر مازندران را در جنگل گلستان و با اسلحه برنو، از پاي درآورد اگر مي‌دانست مردم كشورش بايد بيش از نيم قرن انتظار بكشند تا دوباره غرش ببر را در خاك خود حس كنند هيچگاه دست به ماشه نمي‌برد و كشوري را براي هميشه از نعمت وجود بزرگ‌ترين گربه‌سان جهان محروم نمي‌كرد.

البته تمام اينها شايد و اما و اگر است و بعيد نبود كه روزي ديگر و شكارچي ديگري اين كار را نكند. به هر روي اين اتفاق افتاد و مردم ايران تا ديروز را در حسرت شنيدن غرش دوباره ببر گذراندند تا اينكه اين انتظار سرانجام با ورود دو قلاده ببر آمور (سيبري) به ايران خاتمه يافت. در مراسمي كه سازمان محيط‌زيست براي انتقال اين دو قلاده ببر ترتيب داده بود خبرنگاران بي‌شماري از رسانه‌هاي داخلي و خارجي حضور داشتند و مبادله‌اي را كه پيرو تفاهمنامه‌اي كه بين جمهوري فدراتيو روسيه و جمهوري اسلامي ايران به امضا رسيده بود پوشش دادند. طي اين مراسم دو قلاده پلنگ از ايران در ازاي دريافت دو قلاده ببر از روسيه مبادله شدند. در اين مراسم كه بعدازظهر ديروز در تهران انجام شد ببرهاي سيبري، به‌طور مستقيم از فرودگاه به باغ‌وحش ارم واقع در غرب تهران و به قفس‌هاي جداگانه‌اي منتقل شدند. اين ببرها كه يك قلاده آن نر با سن دو سال و قلاده ديگر آن ماده با سن چهار سال هستند در حالي در دو جعبه جداگانه و با جرثقيل به پارك ارم آورده شدند كه جمعيت زيادي از مردمي كه براي روز تعطيل همراه خانواده به باغ وحش پارك ارم آمده بودند دور تا دور ساختمان رهاسازي ببرها جمع شده و اشتياق زيادي از خود براي ديدن ببر آمور نشان مي‌دادند، هرچند به غير از خبرنگاران و مسوولان سازمان محيط‌زيست كسي نتوانست شاهد هيكل تنومند و غرش‌هاي دلهره‌آور اين گربه‌سانان باشد. طبق بررسي‌هاي انجام‌شده روي DNA نمونه‌هاي پوست ببر مازندران كه در موزه‌هاي مختلف نگهداري مي‌شود محققان دريافته‌اند ببر ايراني با ببر آمور (ببر سيبري) از نظر ژنتيكي تفاوت چنداني ندارد و اختلافات ظاهري و جزئي آنها تنها به دليل تغيير زيستگاه است. به بيان ديگر ببر سيبري (از نظر ژنتيك) همان ببر مازندران است كه در زيستگاهي ديگر زندگي مي‌كند. درواقع جمعيت بالاي اين جانور در هزاره گذشته باعث شده بود اين حيوانات (كه علاقه زيادي به آب و هواي سرد هم دارند) به سمت شمال پيشروي كنند و به دليل قرار گرفتن در زيستگاهي با شرايط متفاوت رفته رفته تغييرهايي ظاهري به نسبت شكل اوليه داشته باشند. اين كشف اميدهايي تازه را براي بازگرداندن اين گربه‌سان باشكوه به طبيعت كشور تازه كرد و از اين رو در سال گذشته دولت‌هاي ايران و روسيه يادداشت تفاهمي مبني‌بر تبادل دو قلاده پلنگ ايراني با دو قلاده ببر سيبري را به امضا رساندند كه طي مراسم روز گذشته اين مبادله صورت گرفت.


بنا به گفته دكتر صدوق معاونت محيط طبيعي سازمان محيط‌زيست اين ببرها بنا است پس از مدتي محدود نگهداري در پارك ارم به تالاب ميانكاله كه زيستگاه اصلي اين حيوان است برده شوند و در فضايي نيمه‌آزاد و 60 هكتاري رهاسازي شوند تا محققان كشور بتوانند با تحقيق بر اين حيوانات مجددا زمينه توليدمثل و تكثير آن را در خاك كشور مهيا سازند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

هر روزنامه‌اي روز آغازي دارد، روزي كه افق‌ها بلند است

هر روزنامه‌اي روز آغازي دارد، روزي كه افق‌ها بلند است، پر پرواز تا آزادي است و هر آنچه هست رنگي از روشنايي دارد. روزنامه فرهيختگان هم همين يك سال پيش پس از آنكه چند ماه به صورت آزمايشي منتشر شده بود به روي دكه آمد و همه آمدگان و رفتگان اين روزها در آن روز جمع بودند و شادي انتشار جريده‌اي نو را با هم شريك شدند. از من خواسته شده براي همه كساني كه نسبتي با فرهيختگان در يك‌سال گذشته داشته‌اند مطلبي بنويسم.

 گزارشي از آنچه بر من و ما در اين زمان گذشته است و در كنارش از من خواسته‌اند كه مطلبم رنگ رنج نداشته باشد. مطلبي باشد كه شادي‌هايمان را بازگو كند، مطلبي كه عشق داشته باشد، انرژي مثبت داشته باشد و خنده بر لب‌ها بياورد.
دفتر روزنامه ما هم لابه‌لاي هياهوي خيابان‌هاي تهران جاري است. اگر بخواهم دقيق‌تر بگويم بايد بگويم از آزادي كه به‌سمت انقلاب حرکت کنید به خیابان جمهوري خواهید رسید. کمی‌بعد در چهارراه كارگر هستيد و اگر هوای بهارستان در سر داشته‌باشید سر راهتان حتما به حافظ خواهيد رسيد. حافظ را ادامه دهيد. روبه‌روي كارگزاران بورس كه داد مي‌دهند و فرياد مي‌گيرند ساختماني است كه در ميان ساختمان‌هاي قديمي و هر از گاه تاريخي حسن‌آباد نمايي مدرن و فلزي دارد كه قرار است منزل فرهيختگان باشد. وارد شويد.
اسم‌تان را در ليست حراست ورودي ثبت كنيد و از من مي‌شنويد منتظر آسانسور نمانيد! من واقعا نمي‌دانم چه كسي اين هوش را از خودش نشان داده كه كندترين آسانسور جهان را براي صنف هميشه دستپاچه و دير رسيده خبرنگار انتخاب كرده است، حتما فلسفه‌اي داشته است و از دوستان فلسفه‌دانمان در روزنامه كه چيستي‌اش را سوال مي‌كنيم مي‌گويند براي اين است كه صبر و استقامت‌تان افزون‌تر شود در مقابل اين كندروي بالابر.
به هر حال يا از پله يا با آسانسور به طبقه سوم بياييد و پس از آنكه خارج شديد بدانيد كه قدم در منزل فرهيختگان نهاده‌ايد. نماي كلي ساختمان از اين قرار است؛ روبه‌رويتان قسمت مالي و روابط عمومي و فني است. سمت راستتان سالن تحريريه و دفتر سردبير و سمت چپ‌تان دفتر مدير‌مسوول، حروفچيني، ويراستاري و صفحه‌بندي است و به همه اينها اضافه كنيد حريم آبدارخانه را كه ملك شخصي آقاي شعاعي و دوستان است.
اگر بخواهم همه سرويس‌ها و دفترها را برايتان تك به تك رديف كنم و توضيح‌شان دهم قصه‌مان سر درازي پيدا مي‌كند. پس با اجازه دوستان دست‌چپي روزنامه از قبيل رامونا دوراخان، سامان گودرزي، روشنك دورانديش، شاهرخ سلاح‌ورزي، افشين محمدي، وحيد سلحشور، امين نظيفي، ريحانه زينعلي و ديگران، من فقط گشتي در سالن تحريريه خواهم زد و از هر سرويس يك نفر را انتخاب خواهم كرد.


سرويس سياسي
يك شيرازي كه خود را مازندراني جا زده است
سرويس سياسي روزنامه ما جزو ستمديدگان روزنامه هستند، چرا كه سه نفر هستند و دو صفحه! و تازه يكي از آنها هم احسان مازندراني است كه مازندراني نيست و اهل شيراز است. اين دوست عزيز ما در طول يكسال گذشته تغييرات زيادي كرده است از قبيل آنكه موهايش از زرد به خرمايي و جديدا قهوه‌اي تغيير رنگ داده است و علاوه بر همه اينها توانسته با حقوق بخور و نميرش نميرد و تازه يك اتول هم از نوع دوو بخرد.

سرويس اقتصاد
پاي شكسته يك اقتصادنويس
سرويس اقتصادي ما سابقا بسيار پر شر و شور بود اما جديدا سكوت مهم‌ترين ويژگي‌اش است. از تيم جديد اقتصادي فرهيختگان كه دو نفر هستند ارمغان جوادي‌نيا سوژه خوبي است براي ياد كردن چرا كه در آخرين تحولات اقتصادي پايش زير چرخ سنگين اقتصاد گير كرده و خانواده‌اي را نگران كرده است! اين دوست پاشكسته ما اخيرا بهبود پيدا كرده است.

سرويس عكس
عكاسي با شانه‌اي تخم‌مرغ در دست
اول اين سطر ياد رضا عزيزي را گرامي مي‌دارم كه تمامي تولدهايي كه در طول سال گذشته در فرهيختگان داشتيم را با صداي خود گرم‌تر مي‌كرد و سپس به سراغ اين سرويس چهار نفره مي‌روم و از سيدوحيد حسيني ياد مي‌كنم كه در كنار عكاسي و طنازي دستي هم در تخم‌مرغ دارد و گويا قرار است كشف كند كه اول مرغ بوده يا تخم مرغ! وحيد حسيني با سابقه‌اي طولاني! در مطبوعات مي‌تواند از هر عكس 3درچهاري پوستري براي روزنامه بيافريند. اين هم از كرامات حسيني و همكارانش است.

سرويس حوادث
استخوان‌هاي دوست‌داشتني
نزديك‌ترين خاطره‌ام از سرويس حوادث به زماني بازمي‌گردد كه از سرويس دانشگاه جستم و به سرويس اجتماعي كه در مجاورت سرويس حوادث است پيوستم. استثنائا از همكارانم در سرويس حوادث به دليل آنكه سه خانم هستند و انتخاب از ميان‌شان عواقب دعواي زنانه و قتل و خونريزي را دارد فردي را سوژه نمي‌كنم. خاطرم هست كه درخصوص سوژه‌هاي روزشان نكته جالبي كه مدت‌ها درگيرم كرد نحوه بيان آنها از قتل و كشتارها بود كه از اين دست اخبار را جذاب، فوق‌العاده، دوست داشتني و بي‌مانند مي‌خواندند و به قولي با عشق درمورد مثله‌شدن يك آدم صحبت مي‌كردند كه البته با توجه به حوزه خبري‌شان امري كاملا حرفه‌اي است.

سرويس جامعه
از ترك تا كرد، از لر تا مشهدي!
علاقه‌ام به سرويس اجتماعي از آنجا نشات مي‌گيرد كه جدا از حوزه‌هاي خبري جذاب، دوستان ويژه‌اي را در آنجا يافتم كه علي‌رغم تازه وارد بودنم نگذاشتند به من لحظه‌اي بد بگذرد و لحظات خوشي را با آنها سپري كردم. نمي‌توانم از ميان نرگس جودكي و آمنه شيرافكن يكي را انتخاب كنم، پس ياد مي‌كنم از علاقه نرگس جودكي به سالاد الويه و قراردادي كه با غذاپزي خوان بندري دارد و لهجه آمنه شيرافكن كه نقبي زده است از مشهد به تهران و اين لفظ «بدي نيست» كه به همراه سعيد اركان‌زاده دو نفري روي زبان من انداخته‌اند.

سرويس ادب و هنر
خبرنگار برتر روزنامه كه شيشه ماشينش را...
حسن محمودي دبير سرويس ادب و هنر به من مي‌گويد پرنده مهاجر چرا كه در ادامه گشت و گذارم در يك ‌سال گذشته در تحريريه چند وقتي است كه به سرويس فرهنگي آمده‌ام و اينجا قلم مي‌فرسايم كه البته من هم به طنز مي‌گويم مقصد بعدي‌ام اتاق سردبيري است! بگذريم، اين سرويس محترم كه تا پيش از ورود من جولانگاه خانم‌ها بود حالا كمي معتدل‌تر شده است. يكي از اين خانم‌ها هليا قاضي ميرسعيد است كه تنها خبرنگاري است كه توانسته مديرمسوول را مجاب كند كه برايش لوح تقدير بنويسد و از اين خوش‌شانسي كه لياقت را هم در خود مستتر دارد اگر بگذريم، بايد گفت همين جمعه گذشته جناب محترم دزد شيشه ماشين باباي خبرنگار برتر روزنامه را خرد كرد و ضبط آن را به سرقت برد كه من پيشنهاد مي‌كنم مديرمسوول محترم، خسران پيش‌آمده را با لوحي ديگر جبران كند.

سرويس ورزش
آخه پرسپوليس هم تيمه؟
من قصد ندارم كه اينجا هويت اين دوستاني كه طرفدار يكي از اين تيم‌هاي پايتخت كه احيانا لباس قرمز مي‌پوشند را فاش كنم اما در پرده مي‌گويم كه آخه دوستان سرويس ورزشي پرسپوليس هم تيمه؟ از استقلال سرور پرسپوليسه اگر بگذريم و بخواهيم اين سرويس چهارنفره را شرح دهيم تمامي راه‌ها به ليلي خرسند مي‌رسد و كيسه تغذيه‌اش كه هر روز با خود به تحريريه مي‌آورد! و بهتر است بدانيد در هر خوراكي‌اي كه در هر گوشه‌اي از تحريريه تناول شود اين دوست وزنه‌برداري‌نويس ما سهمي دارد. از آنجا كه قرار است در هر سرويس يك نفر سوژه باشد من درخصوص هيوا يوسفي چيزي نمي‌نويسم!

سرويس جهان
دونفر براي رصد يك جهان
همان‌طور كه از ميان‌تيتر هم دستگيرتان شد اين سرويس را دو نفر اداره مي‌كنند و من نمي‌دانم كه چه علاقه‌اي به جهان عرب دارند كه ما از اين دنياي به اين بزرگي جز از اعراب و احيانا برادر هوگو چاوز چيزي نمي‌شنويم! مازيار آقازاده چه زماني كه خبرنگار سرويس بود چه حالا كه همه‌كاره سرويس است رفيق خوبي براي همه بوده و تنها ايرادش اين است كه وقتي مي‌خواهد سيگار بكشد يك نخ بيشتر همراه خودش نمي‌آورد و دريغ از تعارف!

سرويس انديشه
از رنجي كه مي‌بريم...
افشا مي‌كنم كه من براي اين سرويس هم كار كرده‌ام، البته آن زماني كه اين سرويس پولدارتر از الان بود و حق‌التحرير هم مي‌داد! اما علي ‌ايحال بايد گفت اين دونفر كه در كار انديشه‌اند كه يكي از شمال است و ديگري از جنوب‌، يادآور روزهاي خوبي براي همه ما هستند.
فرشاد قربانپور كه ما با هم زلف‌ها گره زده‌ايم جديدا ستوني مي‌نويسد كه اگرچه «از رنجي كه مي‌بريم...» نام دارد اما شادماني‌هاي كوچكي را در خود مستتر دارد. من هم در فكر ستوني چون ستون سه‌شنبه‌هاي فرشاد هستم.

سرويس آنلاين
آدم باش، يك كيلو باش!
سرويس آنلاين، يعني اينكه يك تحريريه زحمت بكشند و يك نفر همه آن زحمت را بفرستد بالا! منظور از بالا هم آنجاست كه سايت‌ها به‌روز مي‌شوند و آن يك نفر هم كسي نيست جز مجتبي كامكار كه از قديمي‌هاي فرهيختگان است و جملات قصاري كه مي‌گويد شهره تحريريه است. ايشان جديدا گفته‌اند آدم باش، يك كيلو باش!

سرويس دانشگاه
آسانسور، آتش‌نشاني و لطف خدا
شايد بزرگ‌نمايي نباشد اگر بگويم كه كار در اين سرويس از همه سرويس‌هاي روزنامه سخت‌تر است و واقعا توليد مطلب در حوزه دانشگاه پير آدم را درمي‌آورد!  اين سرويس شش‌نفره براي من خاطرات زيادي دارد و آدم‌هاي زيادي به آن آمده و رفته‌اند كه امروز مي‌شود از آنها ياد كرد!
سميه نجفي همكاري است كه او هم از قديمي‌هاي فرهيختگان است و به نوعي اينجا حق آب و گل دارد و چيزي كه دليل سوژه‌شدنش شده است گيركردن او در هفته‌اي كه گذشت در آسانسور (همان آسانسور كذا) است و اينكه خدا نجفي را دوباره به ما داد!

اتاق اجراییات
چوب استاد به ز مهر دبير
اين اتاق عزيز روزنامه آدم‌هاي نازنيني در خود دارد از جمله فرهاد فتحی که او و دو هم‌اتاقی‌اش هر سه از ويژگي‌هاي روزنامه هستند و اگر نباشند اين تحريريه كه خيلي چيز كم دارد خيلي چيز بيشتري كم خواهد داشت! 
فرهاد فتحی از صبح که زودتر از همه ما به روزنامه می‌آید دارد حرص مطالب ما را می‌خورد و دائم در رفت و آمد بین تحریریه و قسمت فنی است. این دوست شمالی ما قول داده ما را سفری میهمان رامسر شهر محل تولدش کند که البته هزار وعده خوبان یکی وفا نکند.

محدوده سردبيري
تيترهايي كه يك نمي‌شوند
محدوده سردبيري عبارت است از خانم محمدي منشي تحريريه و بهروز قزلباش سردبير روزنامه. اتاق سردبيري هم يعني جايي كه يك شاعر در مقام سردبير نشسته است و تلاش دارد هم روزنامه فروش برود و هم بماند و از همين‌رو است كه تيترهاي ما كه به زعم خودمان جذاب و خواندني است به اميد صفحه يك به اين اتاق فرستاده مي‌شود و يك نمي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

اینجا چراغی روشن است

كسي به فكر گل‌ها نيست/ كسي به فكر ماهي‌ها نيست/ كسي نمي‌خواهد/ باور كند كه باغچه دارد مي‌ميرد/ كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است/ كه ذهن باغچه دارد آرام آرام/ از خاطرات سبز تهي مي‌شود/ و حس باغچه انگار/ چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده‌ست/ حياط خانــه ما تنهـاست/ حياط خانه ما/ در انتظار بارش يك ابر ناشناس/ خميازه مي‌كشد/ و حوض خانه ما خـالي است.

هر وقت اين شعر را مرور مي‌كنم دلم به حال خودم و شعر مي‌سوزد و نفسم مي‌گيرد. نفسم مي‌گيرد كه چرا امروز ديگر شعري چنين «تر» سروده نمي‌شود و چرا مردم ما نمي‌توانند لذت گوش‌نواز آن را با آرزوهايشان تقسيم كنند. دلم مي‌گيرد كه چرا ديگر شعر كه به گواه تاريخ مهم‌ترين هنر ماست دغدغه مردمان سرزمين‌مان نيست و دارد آرام‌آرام از خاطرات‌شان رخت بر مي‌بندد و كاركردش را به‌عنوان يك هنر – در باب اثر اجتماعي هنر- از دست داده است. و به اين فكر مي‌كنم كه بايد همه كساني كه دلبسته شعر هستند و شعر را زندگي مي‌دانند قدمي ولو كوچك بردارند تا دوباره در خانه‌هايمان، در كوچه و خيابان، در راز و نيازهاي عاشقانه و در آنچه زندگي مي‌خوانيم شعر حضور پيدا كند و نفس گرمش، گرما و روشناي راه و زندگي‌مان گردد.

چاپ اول

متقاعد كردن اهالي روزنامه براي جاي دادن صفحه شعر در برنامه هفتگي روزنامه نه كار سختي بود و نه آسان! سخت از آن جهت نبود كه تصميم‌گيرندگان اين امر خود اهل قلم هستند و كدام اهل قلمي است كه با شعر سري و سودايي نداشته باشد. و آسان نبود از آن رو كه فرصت پيدا كردن براي باز كردن صفحه‌اي جديد در تقويم روزنامه امري زمان‌بر و مشكل است و ديگر آنكه شكل صفحه‌بندي اين صفحه با ديگر صفحات روزنامه متفاوت است و حوصله و خلاقيتي فراتر از معمول مي‌خواهد كه خوشبختانه دوستان ما در مديريت هنري صفحات اين صبر و حوصله را از خود نشان دادند تا نخستين صفحه شعر فرهيختگان امروز مقابل شما باشد.
صفحه شعر فرهيختگان كه از اين هفته شنبه‌ها انتظار شما را مي‌كشد عبارت است از اشعاري كه براي نخستين‌بار منتشر مي‌شوند و از همين‌رو نام اين صفحه را «چاپ اول» گذاشتيم و اميدواريم چاپ‌هاي بعدي آن را در كتاب‌هاي هنرمنداني كه اثري از آنها در اين صفحه منتشر مي‌كنيم مطالعه كنيد.
البته در اين صفحه و اين ستوني كه مطالعه مي‌كنيد هم، هر هفته اخبار جهان شعر و نكات تاريخي مرتبط با شعر را برايتان روايت خواهيم كرد و اميدواريم اين ستون كه «وزن دنيا» نام دارد، چون اسلاف ديگر خود در روزنامه فرهيختگان جذابيت ادامه دادن و خوانده شدن را داشته باشد.

خواندن شعر خوب

دوستي كه چند هفته‌اي است اخبار اين صفحه منتشرنشده را رصد مي‌كند پيشنهاد داد اين صفحه نماينده جريان تكنيكي خاصي در شعر باشد و خوانندگان را به سمتي هدايت كند كه در قالب‌هايي خاص شعر بخوانند و با آن زندگي كنند. ضمن احترام به اين دوست و ساير عزيزاني كه چنين رويه‌اي را مي‌پسندند، بايد گفت سياست صفحه شعر فرهيختگان آن است كه مردم شعر خوب بخوانند! و بايد گفت ضمن احترام به تمام سليقه‌ها و جريان‌هاي شعري، اميدواريم اين صفحه در ادامه دوران انتشار خود بتواند مانيفست فعاليت خود را از طريق اشعاري كه در آن منتشر مي‌شود ارائه دهد. ضمن آنكه اگر دوستاني علاقه‌مند به بحث‌هايي از قبيل اينكه چه شعري بايد به مخاطب عرضه شود هستند بايد گفت صفحه چاپ اول از مقالات، يادداشت‌ها و نظرات شاعران و منتقدان استقبال مي‌كند و اميدوار است اين صفحه جدا از كاركرد عمومي - كه ارائه شعر امروز ايران است - فرصتي باشد براي تبادل نظر و تضارب آرا در حوزه شعر.

شمس از قونيه با قطار برمي‌گردد

و اما به‌عنوان نخستين خبري كه در اين صفحه منتشر مي‌شود خوش دارم به معرفي كتابي بپردازم كه چند روزي است در آستانه اين صفحه به انتظار ايستاده است.
خبر چاپ يك كتاب هميشه خبر خوبي است خصوصا اينكه كتاب مجموعه‌شعر باشد و ويژه‌تر آنكه اشعار يك دوست باشد. «شمس از قونيه با قطار برگشت» تازه‌ترين اثر همكار سابق ما در فرهيختگان محسن بوالحسني است كه پس از چاپ دو مجموعه ترانه و سه مجموعه شعر ترجمه از آثار براتيگان و آن‌سكستون، نخستين مجموعه شعر آزادش را منتشر كرده است.  شايد يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين مجموعه عنوان آن باشد كه علي‌رغم نزديكي‌هايي كه با آن احساس مي‌كنيم در همان ثانيه‌هاي نخستين مواجهه، مي‌توانيم حدس بزنيم كه برگشت شمس، آن هم با قطار، شعرهاي سربسته‌اي را همراه خود دارد كه خواندن آن ذهنيتي نو مي‌خواهد از آنگونه كه شمس تبريزي در قطار برايمان دست تكان خواهد داد «تو هم كه نباشي/ روزي سه بار/ پشت اين چراغ مي‌ميرم/ بودا سبز مي‌شود/ شمس از قونيه با قطار برمي‌گردد/ و از دست كسي كاري ساخته نيست» 

شعر محسن بوالحسني شعري تجربه‌گراست مربوط به همين سال‌هاي پاياني دهه 80، كه البته در برخي از لحظات رنگ‌وبويي دهه هفتادي دارد و بازي‌هاي زباني و ارجاعات برون‌متني آن در كنار شخصي‌نويسي‌هاي هرازگاه شاعرش موجب شده نزديك شدن مخاطب به شعر كمي مشكل بنمايد. اما همه اين مسائل باعث نشده كه مخاطب در جمع‌بندي خود از هنر شاعري بوالحسني ذره‌اي حتي مردد شود.
دغدغه‌هاي اجتماعي شاعر در جاي‌جاي دفتر هويداست و اهميت او به مضاميني چون جنگ، زمين و حضور زن به‌عنوان يك نماد در اشعاري كه گاه با لحني خشن نوشته شده‌اند از فرازهاي درخشان اين مجموعه شعر است.
اميدوارم محسن بوالحسني در ادامه كار شاعري خود موفق باشد و به شما هم پيشنهاد مي‌كنم كه خواندن «شمس از قونيه با قطار برگشت» كه توسط نشر نوح نبي منتشر شده است را از دست ندهيد. شعري كوتاه از اين دفتر با عنوان والسلام را بخوانيد: من جيغ مي‌كشم/ او سيب بو مي‌كند/ من مرگ مي‌كشم/ او سيب بو مي‌كند/ ما شهروند افتخاري زمين‌ايم!
اين صفحه و ستون شنبه‌ها ادامه خواهد داشت.

منبع: روزنامه فرهیختگان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

بيابان را سراسر مه گرفته

سفر به اهواز يك اتفاق كاملا پيش‌بيني نشده براي من بود، به قصد سفر به زاهدان به فرودگاه رفته بودم كه هنگام وارد شدن به گيت پرواز ديدم دوستان خبرنگارم همگي به سمت خروجي اهواز مي‌روند و در پاسخ سوال من كه چرا اهواز؟ گفتند كه مگر به تو خبر نداديم كه سفر زاهدان به علت گرد و غبار لغو شد و قرار است به اهواز برويم؟ به هر رو من به قصد زاهدان خانه را ترك كردم و اولين تلالو خورشيد كه دميد در خاك تب‌كرده اهواز قدم مي‌زدم. سفر در راستاي بازديد از طرح بيابان‌زدايي سازمان جنگل‌ها و مراتع و آبخيزداري صورت گرفته بود و همين مجال كوتاه فرصتي شد تا زندگي مردم باديه‌نشين استان خوزستان بهانه گزارش شود. شايد توضيح واضحات باشد كه از گرماي اهواز بگويم و سوزشي كه بر پوستت تنها پس از چند دقيقه در هواي آزاد قدم زدن حس مي‌كني! اما اينكه زندگي در گرماي طاقت‌فرساي خوزستان واقعا تحملي فراتر از حد و توان من و همراهانم طلب مي‌كرد واقعيتي است كه نمي‌توان از آن به سادگي گذشت.
درجه حرارت شهر در ساعت شش بامداد 28 درجه سي‌لي‌سيوس را نشان مي‌دهد. به سرعت به سمت رودخانه پيچ در پيچ كرخه حركت مي‌كنيم، جنگل‌هاي انبوه و بزرگسال «كهير» در حاشيه جاده همه را متوجه توضيحات دانايي مدير امور بيابان اداره كل منابع طبيعي استان خوزستان مي‌كند: «از سال 1347 سازمان وقت منابع طبيعي كار مهار بيابان را با كاشت درختان دست‌كاشت آغاز كرد. مناطق بحراني‌اي كه وزش بادهاي گرم، شن‌هاي سرگردان را به سادگي از زمين بلند مي‌كرد و به سمت شهر اهواز و كرانه‌هاي رودخانه كرخه مي‌پراكند. 50 هزار هكتار مساحت بيابان‌هاي هولناك غرب كرخه است كه 25 هكتار آن در سال‌هاي آغازين طرح جنگل‌كاري شده‌اند. از سال 65 تا 85 نيز نزديك به 15 هزار از عرصه‌هاي بياباني و كانون‌هاي فرسايش بادي كنترل شده كه عمدتا در بيابان‌هاي غرب رودخانه كرخه هستند.
براي نجات رودخانه كرخه و در نهايت شهر اهواز از هجوم غول‌آساي ريزگردها متخصصان و كارشناسان امور بيابان، اقدام به كنترل بيابانزايي با شيوه‌هاي بيولوژيك و شيمايي كرده‌اند. نهال‌كاري در عرصه‌ها و مالچ‌پاشي مستمر طي دهه‌هاي گذشته فرايندي است كه براي مدت‌ها رودخانه كرخه را از خطر فرسايش نجات داده است، اما تغييرات اقليمي و فرسايش هولناك خاك بر اثر فرسايش باد، متخصصان را در بيم فرسايش كامل خاك خوزستان فرو برده است.

مزارع صیفی در ضيف

روستاي ضيف (ضعيف) در غرب كرخه نخستين روستايي است كه در آن توقف مي‌كنيم، «جمعه» يكي از اهالي اين روستا است كه در كنار كشاورزي همكار پروژه بيابان‌زدايي هم به حساب مي‌آيد. چهره آفتاب‌سوخته و دست‌هاي زمختش نشان از رنجي است كه زندگي بر او روا داشته است. جمعه مي‌گويد: پيش از اينكه آقايان براي بيابان‌زدايي به اينجا بيايند مزارع و خانه‌هاي ما هر سال زير شن‌هاي روان مدفون مي‌شد و به سختي مي‌توانستيم زندگي زن و بچه‌مان را اداره كنيم. اما اجراي اين طرح و كاشت درختچه‌هاي كهور، آكاسياويكتوريا، اسكمپل و پاينكوم در اين اطراف موجب شده ما بتوانيم مزارع صيفي‌مان را سالم داشته باشيم و حداقل شب را گرسنه سر به بالين نگذاريم.
عبدالله حسيني يكي ديگر از اهالي روستاي ضيف كه به گفت‌وگوي من و جمعه اضافه شده از زندگي سخت خود و ديگر اقوامش مي‌گويد و اضافه مي‌كند: ما در استاني زندگي مي‌كنيم كه سرشار از نفت و گاز است، آن وقت ما در 90 درصد روستاهاي بياباني استان نه نفت داريم و نه لوله‌كشي گاز.
عبدالله از سرماي استخوان‌سوز شب‌هاي زمستان و بادهاي ويرانگر مي‌گويد و اضافه مي‌كند: آخر خود شما بگوييد انصاف است كه اين مردم كه جنگ را از سرگذرانده‌اند و نگذاشته‌اند ذره‌اي از خاك ايران به يغما برود در چنين وضعيتي بدون آب آشاميدني مناسب، بدون نفت و گاز در اين هواي دم‌كرده زندگي كنند! ما حتي براي پخت و پزمان هم با مشكل مواجه‌ايم.
دلم سخت مي‌گيرد از اينكه نمي‌توانم حتي با عبدالله و جمعه همدردي كنم چرا كه من الان در زير كولر نشسته‌ام و غذايم هم بر اجاقي كه گازش از خوزستان تامين مي‌شود در حال آماده شدن است و تنها به اين فكر مي‌كنم كه چرا اين مردم سرنوشت‌شان با رنج پيوندي ديرينه دارد. خوزستان به دليل اينكه جزو مناطق خشك و نيمه‌خشك است، به شدت در معرض خطرات بياباني‌شدن است و 10 درصد سطح استان خوزستان در معرض بيابانزايي شديد قرار دارد. 970 هزار هكتار مساحت استان خوزستان است كه 5/2 ميليون هكتار آن سطح جنگلي، يك ميليون و 270 هزار هكتار سطح بيابان و 270 هزار هكتار آن را سطح تپه‌هاي شني تشكيل مي‌دهد. شش كانون فرسايش بحراني در دشت آزادگان، اميديه، ماهشهر، هنديجان، اهواز و شوش وجود دارد و 340 هزار هكتار از خاك خوزستان نيازمند تثبيت شن است كه از سال 67 تاكنون 115هزار هكتار آن طي عمليات‌هاي تثبيت شن و بيابانزدايي مهار شده است.

توقف مالچ‌باشی در هلاف

روستاي «هلاف» يكي ديگر از روستاهاي سر راه ما است كه از ديرباز در معرض شن‌هاي روان بوده و اين روستا كه در غرب كرخه است در سال‌هاي اخير با كمك مردم و مسوولان سازمان جنگل‌ها از مدفون شدن در زير شن نجات پيدا كرده است. حاصل اين همكاري 25 هزار هكتار جنگل دست‌كاشت شده است كه از گونه‌هاي كهور پاكستاني (آمريكايي) گز شاهي، آكامياويكتوريا، اسكمبيل، ارزن وحشي، اسطبرق و... پوشيده است.
هرچند ديدن اين همه سبزي در اين بيابان شگفت‌آور است اما گويا خبرهاي بد را نقطه پاياني نيست، چرا كه كارشناس مسوول امور بيابان سازمان منابع طبيعي خوزستان مي‌گويد: «تا سال 86 وزارت نفت «مالچ» رايگان در اختيار عوامل بيابانزايي قرار مي‌داد ولي به دليل اشكال قانوني كه سازمان برنامه به اين وزارتخانه گرفت، مالچ را با قيمت ليتري 407 تومان در اختيار سازمان جنگل‌ها قرار داد كه اين مساله عمليات را با مشكلاتي مواجه كرد. شايد بپرسيد مالچ چيست؟ مالچ، ماده چسبنده گرفته‌شده از مواد نفتي است كه براي تثبيت شن‌هاي روان در اراضي بياباني استفاده مي‌شود. اصولا در علوم جنگل، مالچ به معني پوشش سبك و نرم سطح خاك است كه باعث حذف يا كاهش رقابت گياهان علفي رقيب، مهاجم و ناخواسته مي‌شود. بنا به گفته مسوولان منابع طبيعي استان خوزستان پس از تصميم دولت براي افزايش قيمت مالچ، پروژه مالچ‌پاشي عملا به محاق رفته و اين پروژه كه سابقا هر هكتار را با 700 هزار تومان مديريت مي‌كرد، امروز فقط بايد چهار ميليون تومان براي خريد مالچ بپردازد و همين امر سبب شده چرخ اين پروژه بايستد و آنچه تا امروز صورت گرفته هم در معرض نابودي قرار گيرد.
يكي ديگر از مشكلاتي كه اهالي روستاي هلاف به آن اشاره مي‌كنند آن است كه علي‌رغم ميل باطني‌شان به دليل نبود سوخت و گازرساني به منطقه، آنها مجبورند براي زندگي روزانه خود سرشاخه‌هاي درختچه‌هايي كه به زحمت در اين خاك بار مي‌آيند را براي آتش زدن به دهات اطراف ببرند كه همين امر موجب مي‌شود بيابان دوباره پيشروي خود را از سر بگيرد.

اهواز خاکستری، ایران خاکستری

به نظر مي‌رسد اگر بيابان‌هاي در حال رشد خوزستان به زودي مهار نشوند، غرب كرخه با بحران وحشتناك‌تري مواجه شود. در اولين مرحله كرخه با طول دراز و پرپيچ و خمش مي‌ميرد و روستانشينان حاشيه رودخانه كرخه مي‌توانند به سادگي از ادامه حيات محروم شوند، سپس شهر اهواز به دليل تاثيرپذيري مستقيم از گرد و غبار ناشي از برپاخيزي شن‌هاي روان آلوده‌تر خواهد شد. با اين همه بايد به تاثير پنج تا هفت درصدي آلودگي گرد و غبار خوزستان در ايجاد بحران آلودگي ريزگرد در كشور نيز اشاره كرد، كانون‌هايي كه با همراهي كانون‌هاي 14گانه عراق و سوريه در فصول گرم و بي‌باران، آسمان ايران را خاكستري مي‌كنند.


منبع: روزنامه فرهیختگان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  | 

چه كسي گلوي تهران را مي فشارد

اينجا تهران است، پايتخت ايران! شهري كه جدا از همه خوبي هايش شهر بی قانونی هاست. اين را من با سواد اندكم نمي گويم، تاريخ مان مي گويد. از زمان قاجار كه تهران پايتخت ايران شد هميشه عده اي بوده اند كه در كوچه و بازار اين شهر عربده بكشند و هماورد بطلبند، عده اي كه تاريخ هميشه حكم به روسياهي شان داده است.
اما موضوع گزارش امروز من بر سر تاريخ و دلايل اين بی قانونی ها نيست، قرار هم نيست كسي در اين سطور عربده بكشد، بلكه مي خواهم زخمي را كه هميشه تازه است را با هم دوباره خواني كنيم.
همين ديروز بود كه وقتي از خانه ام در غرب تهران به سمت محل كارم در مركزپايتخت حركت كردم ، حس كردم هر لحظه چيزي بر روي سينه ام بيشتر سنگيني مي كند، كم كم حس كردم نفسم بالا نمي آيد، از تاكسي پياده شدم و گوشه اي سايه اي يافتم و روي زمين ولو شدم. چند دقيقه اي گذشت تا توانستم نفسي چاق كنم و بلند شوم و به اين شهر درندشت نگاهي بياندازم. توده غباري را كه هر روز بيشتر بر آن سنگيني مي كند تنها عاملي يافتم كه راه نفس من و ساير همشهريانم را گرفته و با خود انديشيدم كه را چاره چيست؟!
به دفتر روزنامه تازه رسيده بودم كه پيامكي از دوستي آمد كه خبر مي داد يكي از خبرنگاران و فعالان محيط زيست در پارك ملي سرخه حصار يعني درست در همانجايي كه دو سال پيش محمد باقر صدوق، مدیر وقت اداره محيط زيست تهران مورد ضرب و شتم قرارگرفته بود مورد هتاكي و ضرب و شتم قرار گرفته است آنهم به دليل تلاش براي انعكاس خبري كه با سلامت و زندگي تمام تهراني ها رابطه مستقيم دارد.
نمي توانم از اين سطر مطلب به بعد را بدون آزردگي خاطر بنويسم چرا كه دردآور است زندگي كردن در شهري كه هنوز در آن - پس از اينهمه سال تلاش براي قانونمداری و آسوده زندگي كردن- كساني پيدا مي شوند كه عربده مي كشند و بدون توجه به آنچه قانون مي خوانيم اجازه تعدي به حقوق ديگران را به خود مي دهند.
مسئله اصلا شخصي نيست چرا كه تعدي آشكار عده اي به يك خبرنگار در پارك سرخه حصار فقط از آن جهت بوده كه تعدي بزرگتري كه در واقع تجاوز به حقوق زيست محيطي تمام تهراني هاست آشكار نشود و همين نكته ابتداي ماجراست.

پارك ملي سرخه حصار چه اهميتي دارد؟

اگر بخواهيم از بعد تاريخي به اهميت زيست محيطي پارك ملي سرخه حصار و تاثير مستقيم آن بر سلامت و زندگي تهراني ها اشاره كنيم مي توانيم به نخستين روزهاي حكومت قاجار نگاهي بياندازيم و بدانيم كه از روزگار آغا محمد خان قاجارمنطقه جاجرود بعنوان قرق انتخاب گشت و در روزگار فتحعلیشاه همه منطقه جاجرود، خجیر و سرخه حصار به صورت قرق درآمد . در ۱۳۱۰ هجري شمسي حدفاصل اراضی و کوههای جاجرود و ورجین بنام تلوو هزار دره به این مناطق افزوده شد و تا امروز هم اين مناطق به عنوان شريان ورودي هواي تهران به صورت حفاظت شده باقي مانده است.
در خصوص خود منطقه سرخه حصار بايد گفت؛ سرخه حصار يكي از قديمي‌ترين شكارگاه‌هاي ايران محسوب مي شود به همين خاطر در گذشته و امروز از اهميت خاصي برخوردار بوده است. اين منطقه با 9168 هكتار مساحت در سال 1359 به‌عنوان پارك ملي شناخته شد. اين پارك از تنوع زيستي بسيار بالا و اهميت تحقيقاتي زيادي برخوردار است. بنه، بادام كوهي، ارس، زرشك، زالزالك، تنگرس، گون درمنه و شيرخشت برخي گونه‌هاي گياهي اين پارك ملي را تشكيل مي‌دهند.
مهم‌ترين گونه‌هاي جانوري آن نيز عبارتند از: قوچ و ميش البرز، بز وپازن، گراز، پلنگ، كفتار، گربه پالاس، كاراكال، گرگ، كبك، تيهو؛ به‌ويژه اين منطقه يكي از زيستگاه‌هاي آهو محسوب مي‌شود. نزديكي اين پارك به كلانشهر تهران اهميت آن را صد چندان كرده است به‌طوري كه كارشناسان محيط‌زيست از سرخه حصار و خجير به‌عنوان ريه‌هاي تنفسي تهران نام مي‌برند. با اين همه اين پارك طي سال‌هاي اخير همواره مورد تعرض قرار گرفته و بخشي از آن دستخوش تخريب و ساخت‌و‌ساز شده است. گونه‌هاي جانوري سرخه‌حصار نيز به‌دليل شكار غيرمجاز كاهش يافته است.
يكي ديگر از مهمترين ويژگي هاي پارك ملي سرخه حصار در اين است كه كارشناسان محيط زيست و ساماندهي شهري از آن به عنوان ضربه گير تهران ياد مي كنند. يعني اين پارك اجازه نمي دهد كه تهران درندشت از سمت شرق از اين بزرگتر شود و همين نكته خود يكي از مهم ترين خصوصيات سوق الجيشي اين پارك ملي است كه با سرنوشت و زندگي تك تك تهراني ها رابطه مستقيم دارد.

تجاوز به حقوق مردم تهران

اگر بخواهيم بحث تجاوز به حقوق اهالي پايتخت را توسط عده اي  كمي دقيق تر و البته موجز دنبال كنيم بايد گفت كه با وجود ممنوعیت قانونی هر گونه ساخت و ساز در پارک ملی سرخه حصار كه همانطور كه گفتيم ريه تنفسي شهر تهران است، ساختمان سازی در شهرکي به نام زیتون چند سال است كه گاه و بيگاه از سر گرفته مي شود و در اين ميان معلوم نيست كه چه قدرتي به دست اندركاران اين پروژه اجازه مي دهد علي رغم تمام بن بست هاي قانوني باز هم كوره راهي را براي ادامه شهرك سازي خود پيدا كنند.
نكته تامل برانگيز آن است كه در حالی ساخت و سازها در پارک ملی سرخه حصاربر خلاف رای قانون آغاز شده است که مسئولان اداره حفاظت محیط زیست استان تهران که دفترشان در نزدیکی این ساخت و سازها قرار دارد هیچ اقدامی برای جلوگیری از تخلف غیر قانونی برخی از افراد انجام نداده اند.
حمله به خبرنگار سبز پرس در حالي در روزهاي گذشته صورت گرفته است که دو سال  پیش با رای دیوان عدالت اداری پارک ملی سرخه حصار به عنوان ریه تنفسی شهر تهران از ادامه ساخت و سازهای مالکان شهرک زیتون نجات پیدا کرد. پس از آن قرار شد که کار گروهی در استانداری تهران زمین معوض را در اختیار مالکان فعلی شهرک زیتون قرار دهد و همه ساخت و سازها را در آنجا تخریب کند. حتی طبق رای صادر شده ارائه هر گونه خدماتی نظیر ارسال آب و برق به مالکان ممنوع شد.
در همان زمان بود که ياغي هاي افسار گسيخته و دلالان خشمگین از این رای به اداره کل محیط زیست استان تهران حمله کردند و دكتر محمد باقر صدوق، مدیر وقت این اداره و معاون منابع طبيعي فعلي سازمان محيط زيست را مورد ضرب و شتم قرار دادند. با این وجود تا زمانی که مدیر سابق اداره محیط زیست استان تهران در آن منطقه حضور داشت هیچ ساخت و سازی صورت نگرفت.
کوتاهی کارگروه دولت در  استانداری در واگذاری زمین های معوض به مالکان فعلی و سکوت ریاست فعلی اداره استان تهران باعث شد تا بازهم عده ای از منفعت طلبان که تنها به فکر سو استفاده از اراضی ملی و حفاظت شده هستند فرصت را مناسب ببینند و بازهم شروع به ساخت و ساز در پارک ملی سرخه حصار کنند.
پارك سرخه حصار در سال 1359 به عنوان پارك ملي در فهرست سازمان محيط زيست كشور انتخاب شد. با اين وجود حدود 25 سال پيش، بخشي از زمين هاي پارك ملي سرخه حصار توسط وزارت كشاورزي در آن دوران به كارمندان اين وزارتخانه واگذار گرديد. به دنبال اين واگذاري غيرقانوني، شركت تعاوني جهاد کشاورزی شروع به ساخت و ساز در حريم پارك ملي كرد. اما پس از ساخت نزديك به 100 واحد، و تخريب و آتش سوزي در اراضي پارك ملي، سازمان محيط زيست كشور با اين ساخت و ساز ها در حريم و داخل پارك مخالفت كرد. پس از اين پرونده وارد فاز جديدي شد كه در نهايت ديوان عدالت اداري راي به تخريب ساخت و سازها و واگذاري زمين جديد به مالكان اين شهرك از سوي سازمان محيط زيست داد.
اما با وجودی که در همان زمان اعلام شد که اعتبار بالایی برای انتقال اهالی فعلی شهرک زیتون  در نظر گرفته شده بود و استانداری مسئول رسیدگی به این امر بود؛ اکنون بازهم ساخت و سازها در پارک ملی سرخه حصار از سر گرفته شده است.

منبع: روزنامه فرهیختگان - خبرگزاری سبز پرس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط پوریا سوری  |